تبليغاتX
آلونک من

آلونک من

ساعت ۱۰:۰۰ .

خیابان خلوت. ۳ نفر کنار خیابان ایستاده اند. سه دختر ؟!

ظاهر هایشان متناقض هم. یکی با پوشش کامل و چادر. دیگری مانتو کوتاه و چسبان و روسرس شالی.

دیگری هم بینابین.

ساعت ۱۰:۱۵.

هنوز ایستاده اند. گویی انتظار می کشند.

در چشمان هرسه نوعی برق شیطنت می درخشد. ماشین ها عبور می کنند.

صدای بوق خودروها یکی پس از دیگری.

ساعت ۱۰:۳۰.

این پا و آن پا می کنند.

اینبار آن که ظاهری دلفریب تر دارد جدا می شود. کمی این طرف تر.

ماشین مدل بالا ترمز می کند.

مدتی گفت و گو.

ساعت ۱۰:۳۵.

کسی نایستاده.

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت0:22توسط سبز اندیش | |

می گن هر کسی ی ستاره داره .. ام من .... یه خورشید دارم.

ذهن یاری نمی کنه بنویسم.فی الواقع کلمه سازی نمی کنه. نه که حس نباشه ها.. هست.

زیادم هست.مشکل توی انتقالشه.توی جاری شدن جوهر. توی سیاه شدن کاغذ.

اینکه از کجا شروع کنم یا چه جوری تموم کنم دیگه مهم نیست. مهم اینه که "حال من دسته خودم نیست" ُ دستهکیه ُ بماند. در ضمن "دلم از کسی" نگرفته "که می خوام براش بمیرم"... حتی.

این جارو قلم دست به یک خودفرسایی انتحاریک-ملودرام-تراژدیک می زنه واسه سه کلمه :

"دوستت دارم"

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت23:19توسط سبز اندیش | |

بعضی وقتا هست ... احساس می کنی پشت گوشات مخملیه!

شایدم گوشات درازه؟!

احساس سنگینی می کنی .. خوب که کند و کاو می کنی می بینی آخه همه روت سوارن

از این نزدیک نزدیکا که سوگلی ان و بهشون از گل نازک تر نگفتی و نمی تونی بگی و در نتیجه نخواهی گفت ... تا اون بنده خدایه ۸۰ پشت غریبه که اصلا ازش انتظاری نیست ... همه و همه سوارت شدن.

تازه بعضیاشون با پا می زنن بت که چرا تندتر نمی ری؟!

نمی دونم .. شاید نحوه کنترل رابطه ها رو بلد نیستم ؟! شایدم بقیه وقیحن؟! شایدم ۲ تاش؟!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت1:2توسط سبز اندیش | |

سرتو بیار بالا ... بالاتر...

با توام ..

با تو که اشکهات رو تاب  دیدن نیست ...با تو که غم هات را مرهمی نیست

تو که بی غرور شکستی... چیزی نگفتی و تو سکوت نشستی

با توام...

بسه دیگه .. گریه نکن ... خودت رو اینجوری فدا نکن

بسه دیگه ... این چیزا ارزش هق هق نداره ...گریه چیه ؟!... ارزش فکر نداره

سرتو بالا بگیر ... خودت و ا ِنقد دست کم نگیر...

با توام ... می شنوی صدامو؟! گوش میدی درد دلامو؟!

می دونم حوصله حرف نداری ... مثله همیشه دنیا رو دوس نداری...

اما بدون که مثله تو کمه ... حضور تو مقدسه

دیگه غرورت و زیر پا نذار ... دلت رو آسون جا نذار

خسته شدی ؟! باشه فقط آروم بمون ... دل توفانی و چشمای خیسو برون

 

همین.

پ.ن. ۱ : این مطلب مخاطبش ۱ نفره. فقط و فقط ۱نفر.

پ.ن. ۲ : این مطلب نظم نیست .. نثر هم نیست. غر نزنید.

پ.ن. ۳ : خطاب به : اونیکه می دونه ... "ببخشید اگه ضعیف بود. همین از دستم بر می یومد. امیدوارم حل بشه اما اگه حل نشد... ناراحت باش اما معقول و محدود. این یه نصیحت، یه خواهش، یه دستوره"

پ.ن. ۴ : ارزش گوهر، گوهری داند. 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت20:38توسط سبز اندیش | |

"آدما از آدما زود سیر می شن...

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا می ذارن

آدما آدم و تنها می ذارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

.

.

.

آدما آی آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار ؟!

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دورو خسته شدم"

پ.ن : من بعدش "برو"ی "امیرعباس" رو گوش می دم.

پ.ن ۲ : به شما توصیه نمی کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت19:6توسط سبز اندیش | |

دستان پیرشان هنوز گرمی می دهد. امید می دهد.

شادی آورند این نازنین پیر زنان و پیرمردان که می خوانیمشان "مادر بزرگ ، پدر یزرگ".

چه روزهایی را در خانه آنها سپری کردیم... چه لحظاتی را پای حرفهای شیرینشان گذراندیم.

با خود می انگارم رفتنشان را تاب می آورم روزی؟! چه روز نحسیست آن روز. چه روز نحسیست...

اشک در چشمانم حلقه می زند.دلم برایشان تنگ می شود. به روزمرگی این زندگی لعنت می فرستم. به درس و دانشگاه و هر گرفتاری دیگری که از با آنها بودنم می کاهد.

کاش جاودانه بودند... کاش عطر وجودشان ابدی بود.

به راستی که من در زمره خوشبخت ترین افرادم که از حضور هر ۴ نفرشان بهره مندم.

کاش این خوشبختی تمام ناشدنی می بود ... کاش...

پ.ن. ۱: این متن را با آهنگ "خان باجی" محسن نامجو بخوانید...

پ.ن ۲: همین

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت20:43توسط سبز اندیش | |

وظیفه ی بسار مهمی بود. یک جور احساس مسوولیت. نوعی حس وظیفه.

الکترون به گره رسید. شاخه ها زیاد بودند.هر کدام به جایی می رفت.

اگر اشتباه انتخاب می کرد... نه ... نمی شد. امکان اشتباه نبود.

 تردید داشت. کدام یک؟! این؟! آن؟! زمان می گذشت... قطره ی عرق از پیشانیش پایین می آمد و چهره ی کروی گون کوچکش را در می نوردید.

قلب کوچکش گنجشک وار می تپید. احساس بدی بود ، زیر منگنه بودن.

تمرکز نداشت. مجبور بود یکی را انتخاب کند. چشمش را بست. رفت. وارد شاخه ای پر پیچ و خم شده بود. اگر چه فشار قبل را حس نمی کرد ... اما دلهره اش چند برابر شده بود.

پیش رفت ... از چند پیچ دیگر گذشت ... سرعتش را افزایش داد. رسید.آنجا که باید می رسید.

چراغ روشن شد...

صورت دخترک نمایان شد. برای آخرین بار.

در بسته شد. مرد رفت. 

 

پی نوشت : گوگل عکس درس حسابی نداشت.

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت19:43توسط سبز اندیش | |

راه تو را می خواند ... و تو می روی تا هر جا سخن از اعتماد است ، نام تو بدرخشد ، غافل از اینکه دل تو نه زیباست ، نه جادار ، نه حتی مطمئن...

دوست داری همپای مهربان همه ی ایرانیان باشی ... اما در توان تو نیست ... چون بال نداری و اصولاً چیزی یا کسی نیست که به تو بال دهد...

برای هر روز بهتر از دیروز بودن گام بر می داری ... اما در دسترس نیستی ... یا شاید تمامی مسیرها به مقصد مورد نظرت مسدود است ... یا ... ؟!

سر در گمی ... اما برای دیگران برنامه های ویژه ای داری...

و تو یک سر تا پا متناقض متحرکی... به همین سادگی ... به همین خوشمزگی

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت22:8توسط سبز اندیش | |

سلام و ردود به دوستان همیشگی (و شاید خیالی ) ام. الان که برایتان می نویسم، ساعت مچی نقره ای رنگم ۱:۵۰ بامداد را نشان می دهد. اما اینکه چرا یکهو و بدون هماهنگی قبلی ، تخیلات و احساسات شاعرانه،عارفانه و احتمالاً غامضانه بنده حقیر فورانش گرفته ، عرض می کنم.

ساعت ۱۱ شب بود که با خیالی آسوده و دلی نچندان پر و وارسته از تعلقات دنیوی، مسواک را زده پدر و مادر گرامی ام را بوسیده وارد بارگاهم (تخت خوابم) شدم. همین که پلکها سنگین شدند و کرکره را کشیدند و چشم ما رفت که به تاریکی خواب عادت کند، به ناگاه صدای خنده ناهنجار خانم محترمی از فرسنگها آن طرف تر، به مثابه مته ۴ یا شاید فرز ۵ ، از ضلع شرقی گبجگاهم وارد و از درب غربی آن خارج شد. تا آمدم به خودم بیایم اصوات نکره با تنالیته های فضایی بر سر و مغزم باریدن گرفت.

عزمم را جزم کرده، از بارگاه بیرون جستم و با یک واکنش سریع همراه با خشم اژدها، پنجره اتاق را که به امید نسیمی خنک (منظور نسیم به معنای باد ملایم است نه زبانم لال خانم نسیم که خیلی بی نمک باشد!!!)  و  ایضن بالا بودن دمای هوا و همچنین کمک به چرخش آن،گشوده بودم، بستم، باشد که صدای این شهروندان محترم که فرهنگ آپارتمان نشینی را خورده، به طبیعت بازگردانده بودند در کتم عدم مدفون گردد.

دوباره آسوده گشدم و با لطافتی که مزه اش زیر زبانم است راه بارگاه را از سر گرفته در آن ولو شدم.

چشمم گرم شده بود که احساس کردم در فر آشپزخانه گیر افتاده ام و هرچه تقلا می کنم فریادرسی نیست. ابتدا گمان کردم به دلیل تشویش ذهن اینگونه می پندارم اما با چکیدن اولین قطره عرق از پیشانی به منتحی الیه راست بناگوشم، دوباره از جا برخاستم. مگر می شود در یک اتاق با پنجره بسته خوابید؟! خدایی گرم بود و تمارض از من نبود.

با خودم گفتم هرقدر هم که این سرخوشان مغز تهی از شعور انسانی به دور باشند، شعور حیوانب که در آنها دمیده شده ؟! دیگر حتماً به سرای باقی شتافته اند. امیدوارانه پنجره را گشودم  و گشودن همان و هرهر و کرکر و ترتر و دام بالا دیشام و تق و توق و انواع و اقسام صدا ها و امواج فراصوت و فرو صوت و مایکرویو و کوفت و زهر مار و جیغ های متنوع در طرح و رنگ های انسان کش همان.

و حال که شرح درد با شما دردی کشان و غم گساران به میان می نهم این قوم وحشی بی خواب ذلیل مرده همچنان در مغز من فستیوال بی فرهنگی برگزار می کنند.

ساعت ۲:۱۲ . من فردا درس مزخرف الکترومغناطیس دارم. الهی تو را به ۱۴ معصومت قسم یا این ارازل را بمیران یا این ارازل را بمیران ... آمین

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت3:16توسط سبز اندیش | |

فیلم جلوی رویم به نمایش در می آید

با هر ثانیه اشکی پایین می آید

دو خرداد ... سبز ... شور ... خون ... اشک ... یاس

دیگر نمی توانم

دیگر نمی نویسم.

پ. ن ۱ :فیلم حنا مخملباف (روزهای سبز)

پ.ن ۲ : دو شب این حال رو داشتم . شب اعلام نتایج و دیشب.

پ. ن ۳ : همون بالاییا.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت5:11توسط سبز اندیش | |