تبليغاتX
آلونک من

آلونک من

دخترک شکه بود ... شده بود عین یک مجسمه .. حتی پلک زدن برایش سخت بود،چه برسد به گریه.

خبر تلخ بود.تلخ تر از هر زهرماری. سوزآور تر از سود سوز آور.

در کسری از ثانیه خاطرات سه سال از جلوی چشمش گذشت، به مثابه یک تراژدی یا شاید یک ملودرام کلاسیک.

باور نمی کرد... پسری که همه عمرش شده بود، کسی که تنها مرهم و همراه و همدمش بود... شاید تا آخر هفته بیشتر حضور نداشت.

اما این فکر نابود کننده بود. بدون پسر، دخترک هم نبود. زندگی اش بی معنا بود.

حال اشک هم سرازیر شده بود. چندی بعد هق هق شانه هایش را به لرزه انداخت. تنها بود. به واقع تنها و الآن تنهایی پر رنگ تر از همیشه حس می شد.

دختر معصوم قصه ما که غصه هایش آسمان آبی را هم گرفته کرده بود به فکر فرو رفت. شروع کرد به تورق گذشته. دنبال یک خطا می گشت. یک گناه بزرگ؟! شاید کوچک؟! یاد دروغی افتاد که به مادرش گفته بود... فقط برای یک ساعت با او بودن. البته قضیه مربوط به سه چهار سال قبل می شد. اکنون خانواده هر دو در جریان بودند. پسرک  همین چند وقت پیش قرار بود برای خواستگاری بیاید... اما حیف.یک بیماری. یک سرطان و دیگر هیچ.

نمی دانم به چه چیز این ماجرا بگریم؟! به تنهایی دخترک ؟ به بخت شوم پسرک؟! به ناکامی یک عشق زیبا؟! .... اما می دانم که فقط می شود گریست! اما نه! هنوز فرصت هست... هنوز امید هست .. هنوز ۵۰-۵۰ است... باید دعا کنم ... از خئا بخواهم .. او همیشه حرفهایم را شنیده... خئایا فقط همین یکبار دیگر... کمک کن...

پ.ن : دعا کنید!

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت22:57توسط سبز اندیش | |

بعضی وقتا دیگه تحمل نداری. حس می کنی مردی. فشار مشکلات خسته و شکنندت می کنه مثله یه تیکه بیسکویت که با یه تلنگر ژودر می شه و می ریزه...

می شینی با خودت فکر می کنی ... به اشتباهاتت، به ندونم کاریات... به غم و قصه های جور واجورت. با خودت می گی ... من بدبخت ترین موجود روی زمینم. مشکلات من بزرگترین مشکلاتن.... هیچ راه حلی ندارن... نه... دیگه نمی تونم... باید خودم رو خلاص کنم...

گام هات رو تند تر یر می داری... بارون تازه بند اومده... هنوز از نک شاخه ها قطره قطره چکه می کنه.

می رسی پیش دوستات... یکی شون دستاشو ها می کنه... او یکی انگار نمی دونه تو کودوم فصلیم... با نصفه آستین اومده... و آخرین نفر جمع بدجوری تو همه...

شروع می کنی به دلقک بازی های معمول. اما خنده ها بی روحه.. شک می کنی به نمک خودت... می بینی همون قدر شوره ... پس چی شده؟! یهو جدی می شی ؟! می پرسی بچه ها چی شده؟!

جمع اونقدر صمیمی هست که همه مشکلاتشون رو بریزن رو دایره...

اون که بیشتر دپرس بود... نگران دوستشه که سرطان داره... تازه دیروز بهش خبر تصادف اعضا خونوادش رو دادن... یه سری تو کما و ...

یکی دیگه از بچه ها می زنه زیر گریه....

تو راهه برگشتی... همه چیز یه جور دیگس... احساس سبکی می کنی... انگار دور و برت قشنگ شده ...

 یه چیپس می خری ... سرتو میاری بالا .. می گی : خدایا شکرت... شکرت

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت12:15توسط سبز اندیش | |

صغری و جعفر دو کبوتر عاشق اند که  یکسال پیش شراکت در زندگی را آغاز کردند و ماحصل این یکسال ۱۵ بچه قد و نیم قد است که ارشد آنها غلام است، ۲۰ ساله و تنبل.

تازگی ها جعفر برای کار به شهر منجستر رفته. این مکالمه از منچستر به ولایت انجام گرفته.

صغری در حال شستن لباس بچه ها ... لب حوض .. روبه روی پشته ای از انبوه لباس های چرک .. دارد رخت می شورد....

 

پرده اول : مکالمه تلفنی صغری با جعفر

مرد شلوار گشادش را تا زیر چانه بالا کشید. با آستین دست راست دماغش را پاک کرد.

گوشی تلفن را برداشت و با لبخندی به پهنه اقیانوس اطلس شماره گرفت...

-...رینگ....رییینگ

مرد مستاصل می شود.

با خود می اندیشد : (نکنه خونه نباشه)

- .. الوووووووووووو ...کیههه؟

-هلوووووووو سووووووووووووغرا

- هاااااااای جعفرر. از دلللللل شوره مردم جونم مرگ شده.

- اوه . نو. هانی. آی ام اوکی. اند تو چیتووووووووووووری؟

-قربونت... چه لهجه خارجی ام پیدا کردیا!!! ... خوارت قربونت بشه.

-... همه چی ایز فاین اونجا؟ هانی آی خریدم اِ وری بیگ سرویس طلای برات...

-.. نههههههههههههههههههههههه!!! جععععععععفر... سویت هارتی من ... ازین کارام بلدی؟!

-... نو... هیر... دی بای ایت برا مخ زناشونا زدن ... وای صغرییییییییییییییی!!!..

اینجا لیدیز آر بی هیا.. لباسا ایز وری شرت...

- خاک به سرم... شرت می پوشن؟! نیگا کردی .. با ساتور تیکه تیکه می شیااااااااا...

- نو آی گو اراند یو... من سرم ایز داون... (بات چشموم هواس )

- آفرین... جععععععفر .. دلم تنگت شد یهیهو...

- صغری.... اوه دییر... این توله سگا خوبن؟!  غلوم می ره کار؟

- ها... هر ۱۵ تاشون خوبن... این آخریه بی تابی می کنه .. هی سراغتو از قاسم می گیره...

-قاسم؟ اون مرتیکه ناموس نداره؟ تو خونه ما دواینگ وات؟!

- نه نه عصبانی نشو.. رفتم سبزی بخرم ... برام تا خونه آورد...

- دو رانگ کرده فادر لس... هانی.. اینجا کالینگ از گرون. ا گه.

- گه. گه.  عکسما شبا ببینیییییااااااا...

- اوکی.. هانی... بوس تو یو. بای.

------------------------------------------------

ادامه دارد...

 

پ.ن : با تشکر از بهناز عزیز که ایده این مطلب رو بهم داد.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت21:36توسط سبز اندیش | |

Yes... I am falling

How much longer to i hit the ground

i can't tell you why i'm breaking down

Do you wonder why i prefer to be alone?

How i really lost control?

I'm coming to an end

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت14:55توسط سبز اندیش | |

دوستی مانند یک قالی است که با تار و پود ارزش ها بافته می شود. هرچه ارزش ها بیشتر باشد و از بین دو طرف محکم تر کشیده شود، هم قالی با دوام تر و هم طرح آن زیبا تر می شود. تفاوت هایی هم هست البته، دوستی را طرح از پیش تعیین شده ای نیست. دوستی را سوم شخصی نمی بافد، که دو طرف دوشادوش یک دیگر رج می زنند.

وقتی تاری گسست، یا پودی در رفت، اگر دو طرف باهم به مرمت اقدام نکنند، سطری کم میشود.

دررفتگی آنقدر زیاد می شود تا قسمتی از طرح ناپدید شود، شاید هم کل طرح.

یا اگر طرفین قالی را محافظت نکنند یا یکی از طرفین تعمداً یا غیر عمدی موجبات پوسیدگی آن تار و پودها را که تک تک شان حاصل ظرافت و دقت و احساس و صدها حس مشترک بین دو بافنده است، فراهم آورد، آن قالی بید زده را چاره ای جز دور انداختن نیست.

پ.ن : یک دوست یک دوستی را تمام کرد.

پ.ن۲ : امروز روز نحسی بود.

پ.ن۳ : ۲ تصمیم مهم گرفتم.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت0:33توسط سبز اندیش | |

سلام رفیق. چطوری؟

امروز حوصله هیچ کس رو نداشتم. خسته بودم. انقدر حرص (نمی دونم اینجوری می نویسن یا نه! حالشم ندارم بگردم.) خورده بودم که دلم می خواست فحش بالا بیارم.

زدم از خونه بیرون.دل آسمونم برام می سوخت.شایدم واسه تو.راه افتادم. نمی دونستم کجا؟! فقط می رفتم.نمی خواستم به چیزی فکر کنم.نمی خواستم ببینم.بشنوم یا حتی لحظه ای به هوش باشم. گام هام تند و تند تر می شد زیر بارون.

خیابونا و کوچه ها می اومدن و می رفتن... یاد اون روزا افتادم که باهم قدم می زدیم و از هر دری بحث می کردیم. انقدر می گفتیم و می خندیدیم که مسافت هرگز حس نمی شد. حتی بعضی وقتا باهم جدی بحث می کردیم.گاهیم اونقدر جدی که داد می زدیم . باهم بودیم اما... همیشه.

چقدر سخت بود ورود به میدون ، تنها. مِـیدونم ناراحت بود.باورت می شه یک نفرم توش نبود؟!

آره.. آره... هیچ کس. نه رو سکوها... نه رو ایوون وسط ... حتی اون اوباشی که همیشه اونجا پلاسن.. اونام نیومده بودن. آسمون دیگه گریه نمی کرد.

رفتم به سمت یکی از پله ها. پاهام سنگین شده بود. سخت راه می رفتم. اما دیگه می دونستم کجا می خوام برم. اون صندلی ای که آخرین بار... روش نشسته بودی.رفتم و نشستم روش.دستم رو زدم زیر چونم. یه نگا به آسمون انداختم.یه نگا به میدون. یه لحظه چشمام رو بستم تا صدات یادم بیاد... بذار ببینم داشتیم راجع به چی حرف می زدیم... آها... داشتی نقش یه استاد ادبیات یا یه شاعر رو بازی می کردی.. یادته که؟! چقدر خندیدیم اون روز... نقل یه واژه بود ...

یهو به خودم اومدم. مِـنو جلوم بود. بازم می دونستم چی می خوام. یه فرانسه. بدون شیر. امروز بدجوری دلم هواتو کرده. دلم می خواد امروز نقش تو رو بازی کنم.

می دونی... من سرم نمی شه که این قهوه هه خوبه یا نه. هر چی بود خوردمش.

مِیدون هنوزم خالیه. اینجا آدما.. میدون و آسمون انتظارت رو می کشن.

مواظب خودت باش. منتظرتم.

 

۱۱ دی ماه ۱۳۸۸.

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت21:53توسط سبز اندیش | |

محمدم ...

برای لحظه های بی تو

شمع می افروزم

هر شب

یکی

و می نشینم

کنار سوسوی شعله ها

در تاریک و روشن اتاقت

در انتظار

انتظار آمدنت

و گرم در آغوش کشیدنت

محمدم

بیا...

+نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت20:56توسط سبز اندیش | |

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت0:30توسط سبز اندیش | |

 

ای به پیغام رسانی شهره

قاصدک

تو را

به جان سبزه های دشت

به ایمان پاک مردم نائین

قسم

سلامم را

ورای این جهنم دره تاریک و ظلمت ناک

ورای مردمان خواب و سرخوش و ناپاک

ورای آسمان آبی آرام

                          که انگاری نمی بیند

به اعماق آن ناکجا آباد دهشتناک

به ژرفای آن قلعه موحش

                           که اطرافش

                          همه میله

                          همه سیمان تیغ اندود مفتولی

                         و دیوارها

                        ناجوانمردانه دیلاق اند

                        و خورشید

                       واژه ای مبهم

                       و گرما را

                       نفوذی نیست آنجا

اندرون بند اندیشه

ببر با خود

و تقدیمش کن

کمی اشک است اندر چشم خون بارم

بیاور دست هایت

بنوشانش

که می دانم یقیناً تشنه و خسته است

نوازش کن صورت معصوم و رنجورش

برای درد زخمهایش

بیا مرحم بشو جانا

و در گوشش

بخوان با عشق

بگو:

                           "  سالار بی باکم

                              من اینجا بی کس و تنها

                              همی ضجه بارانم

                              همی خونابه ریزانم

                              و چشمانم به در خشکید

                             تو را من چشم در راهم

                             تو طاقت آور

                             برادز جان

                             و از حال ما اگر پرسی

                             همه محزون و آشفته

                            همه پژمرده شاید هم مرده

                           حسین را نای صحبت نیست

                           و بهروز

                          دیگر نمی خندد

                          و من می بارم هی هردم

                        محمد جان

                        تو را ما چشم در راهیم"

 

و در پایان

قاصد مهربان

به زندانبان

بخوان :

"آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا"

+نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت20:59توسط سبز اندیش | |

به نام پناه مظلومان

به نام حسین (ع) که نماد مظلومیت است...

برای محمدجان...

بامدادان به بوی خون برخاستم. سردی هوای دی امروز جور دیگری بود. تاریک و روشن صبح، خبر از روز شومی می داد...

ناگهان، مصیبت باریدن گرفت. از هر سو،.صدای ضجه می آمد. آخ ِ آخ مردمی مظلوم طاق آسمان را می شکافت و بالا می رفت، تا ملکوت دوست.

صحنه کربلا تکرار می شد. خون جاری بود،از نوعی دیگر. باز هم مظلومیت سلاخی می شد.

و دستانی شوم، خون آلود و چرکین، گلچین کردند از میان ماهی ها، گل ها، ماهی را، گل سرخی را.

و بین من و تو... میله افکندند. غل و زنجیر را. فلفل و برق و دشنه و تیغ و تبر را. نامردمی را. غافل از درهم پیچش ریشه هایمان. غافل از گره محکم شاخه هایمان...

غروب شد.

خورشید ِ امروز رفت با چشم گریان تا خجالتش را پشت کوه ها پنهان نماید و به دل سیر بگرید بر مظلومیت تو.من.ما.

اما بوی خون هنوز می آید. زمین سرخ است. دل ها سیاه و سبز. چشم ها خیس. باد سوزناکی می آید.

"کیست مرا یاری کند؟"

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت1:44توسط سبز اندیش | |