|
احتراماً به استحضار می رساند به دلیل عدم همکاری برخی اعضا و جوارح از نوشتن روز نوشت معذوریم. لذا روز نوشت پکید. زین پس گاه نوشت می نویسیم.
به نام زیبا سیرت بی همتا
"ببینید...آقای ر***...من به شما علاقه مندم... یو هو هو ها" از خواب پریدم. عجب کابوسی بود. باز هم دیر شده بود . مجبور شدم همان کارهای همیشگی را در عزض ۱۰ دقیقه انجام بدهم. تا کاملا بیدار شدم و هوش و هواسم سر جایش برگشت به کنار خیابان رسیده بودم. فردا صبح امتحان داشتم و ترجیح می دادم که به جای رفتن به کلاسی ۱ ساعته که ماحصلش یادآوری تنبلی مفرطم و فاصله بی نهایت ایجاد شده بین من و کلاس و ... بود، درس فردا را بخوانم، اما چه کنم که تا در این کلاس غیبت می کردم استاد حضور و غیاب می کرد و تا حاضر می شدم به شوق یک حاضری، استاد دریغ می فرمود. بگذریم. کشان کشان خودم را به کلاس رساندم. سقف را نظاره کردم.دیوار.صندلی و من چشمانم را نبسته بودم و منتظراندیم و نیامد و من چشمانم را بسته بودم که یکهو دیدم دوستان هجوم بردند و کلاس را خالی کردند و دوزاریم افتاد که استاد عزیز، آن جگر ، کدو هلوایی دلبر، نیامده . چه ناسزاها که به این بخت بد گفتم و چه درشت ها که بار در و دیوار کردم. کارد می زدی خون از بدنم برون نمی آمد. به واقع تا ساعت ۱ بامداد روز بعد اتفاق خاصی نیافتاد و همه عمرمان صرف یافتن جواب عمومی معادله و رونسکین گرفتن و لاپلاس وارون محاسبه کردن و امثالهم شد. تمام.
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست کردان برفت دل آکسفورد شکست
به نام اعطا کننده بصیرت به آدمی برخاستنم را از آرامگاهم به خوبی به یاد دارم ، چه بسیار سخت و طاقت فرصا صورت پذیرفت. مطابق عادت مالوف ۳ دقیقه قبل از وعده شب قبل با رفیق موافقم ، برخاسته بودم و همین که داشت برنامه بیداری در واحد پردازش مرکزیم بارگذاری می شد، با یک دست لباس پوشیدم و با دهان قهوه نوشیدم (حالا هر روز چایی و ایناسا... نگین کلاس گذاشته .. اگرم گذاشته ، کاری به فضول نداشته ، با رقص روش گذاشته ؟! ) و با پا دفتر و دستکم را به سمت کیف نشانه رفته ، بشوتیدمشان (از فعل شوتیدن- ماضی نقلی بعید مرخم امری یا فعل شوت کردن ، صورت نامانوس) به اندرونی کیفم و از درب خانه خارج شدم. در همان چند ثانیه اولیه که کوچه باریک و خلوت را به امید رسیدن لب خیابان ، محل قرار با ماشین رفیق موافق، می دویدم ، دویدنی دیدنی ، اثرات قهوه به فراموشی سپرده شد. درب را باز کردم و سلامی گرم رد و بدل شد و دوست عزیز فرمودند که از قضای آمده امروز امتحان معماری کامپیوتر دارند و فرق ماله و سیمان ، ببخشید، آدرس و رجیستری و این مسائل بیگانه را نمی دانند و استدعا داشتند که برایشان خلاصه نویسی شب قبل را که روی چند برگه به اندازه الف-۴ با خطی ار توابع کوفه که هیچ بویی از کوفی و نستعلیق و رسم الخط استاندارد و غیره و ذالک نبرده بود، با صوت بخوانم. ما هم که جانمان برای دوست در می رود و تار و پودمان را خراب رفاقت تنیده اند، شروع کردیم به خواندن... در سنگر علم ... دانشگاه سابق : کلاس احتمال و شک و تردید داشتم با استاد گرامی و دوست بداری اش. بنا به نظر ایشان درس قرار بود ۲ میان ترم داشته باشد (من هنوز نمی دانم مگر یک چیز می تواند دوتا وسط داشته باشد؟!) اما حضرت فرمود که به دلیل ضعف در هماهنگی و عدم همکاری دستگاههای ذیربط و روی ربط و رابط و استاد یار (مد شده بگن TA) میان ترم دوم نمی گیرند و بروییم حالش را ببریم. کلاس بعدی درس اندازه بگیر تا پیر شوی بود. این درس را دوست ندارم.البته استادش را. بلد نیست خدایی(خدایی انتقاد سازنده می کنم... خب حداقل شب قبل یه دور از رو برگه هاش بخونه ...). مرحله نیمه نهایی ، درس مدار الکتریکی بود و استاداش. این استاد از آن دست نوابغی است که آرزو می کنی پرت به پرشان نگیرد که اگر بگیرد در ۲ سوت از ثانیه سوت می شوی یا پهنت می کنند روی بند بلکه بخشکی. بلا،استاد گرامی ، سوادمان را گذاشتند بیخ دیوار و راه حل های مستعمل شاگردان،این نوباوه گان عرصه الکترون شناسی، در امتحان میان ترم را به سخره گرفتند و خلاصه ماحصل کلاس ۱ ساعته مدار امروز، شد ۲۰ دقیقه توضیح راجع به سلف و خازن و این ادوات. غول مرحله آخر : کارگاه برق. این هم از آن دست کارهاییست که با رفقا خوش می گذرد و پیشنهاد می کنم حتماً گروهی این درس را بردارید که خوش می گذرد گروهی. امروز آشوب جان هم به ما پیوسته بود و ۴ ۵ تایی از روی دیگر دوستان سیم ها را یکی ژس از دیگری بستیم و موتور ۳ فاز را به راست و چپ چرخاندیم و صلواتی ختم کردیم. گل کار، آنجا بود که یکی از دوستان گرامی بدون قطع کردن برق میزش، با پیچگوشتی به مقابله سپاه برق شتافت و سپاه برق هم در نیمی از سوتی از ثانیه حالش را گرفت و برقکی داد دستش یادگاری و اگر مدد باری تعالی نبود ... زبانم لال و ۷ قرآن در میان ما و آن بلا. حال که با شما سخن می گوییم... بنشسته ام روی آرامگاهم. به پوچیم می خندم و می خواهم که بروم امتحان ۵شنبه را بخوانم. با خود این ذکر را تکرار می کنم : «مغناطیس بیچاره، بازی ادامه داره » به خدا می سپارمتان نازنین پیشگان اندیشه رفاقت و صداقت و ...
«بسم الله القاصم الجبارین» بدین وسیله به اطلاع عموم هموطنان عزیز و غیور میرساند زین پس در این پایگاه، روز نوشت های یک دانشجوچی، سوسول ِ احساساتی منتشر می گردد. از شما سروران گرامی دعوت می شود چند دقیقه از وقتتان را هدر دهید. ستاد تبلیغات - دفتر همون دانشجوچی، سوسول ِ احساساتی (دامة برکاة)
با توجه به تماس های مکرر شما عزیزان ، به استحضار می رساند پست قبلی خیلی جدی نبوده و جهت تسلی خاطر شما نازنینان : تا شقایق هست / زندگی باید کرد پ.ن : این شقایق نه اون شقایق !
ای ... تو این زندگی ... ای مرگ .. ای مرگ مرگ چهره درد شاید مرگ حرف آخر شاید دستشویی چرا؟! مرگ درمان خستگی شاید؟! مرگ ابدیت سکوت
دلم خون شد ز استوکس و ز میدان / ز ۶ سال حبس یاران توی زندان دلم خون شد ز انتگرال و جریان / ز مرگ حاج علی آقای کردان دلم خون شد ز فوت اون هنرمند / همون نیکوترین بانو ، خردمند خلاصه درد دل یکی دوتا نیست / جواب این سوالا کار ما نیست
امروز دومین نشریه زندگیم رو در آوردم. یه جهش ۴ صفحه ای داشتم نسبت به قبلی . شد ۸ صفحه. چقدر خوشحالم. این کار رو واقعاْ دوست دارم.بر خلاف دنبال کردن یه الکترون احمق تو پیچ و خم یه لوله خم شده با چگللی p0 و سطح مقطع ... تازه بعضی وقتا جمع این احمقا که همیشم بارشون منفیه جمع میشه و می شن توزیع پیوسته ی بار. اه. خدا دوشنبه رو به خیر بگذرونه. فقط حیف ... کاش یکم بهای روزنامه، نشریه ، فرهنگ و این جور چیزا بین ما آدم های اینجایی بیشتر بود ... اما طوری نیست. من نا امید نمی شم. حسن ختام این درد و دل یه جمله نغز واستون می نوسیم که درس عبرتی باشد آیندگان را : "سیرکولاسیون میدان الکتریکی ساکن، حول هر مسیر بسته ای، همواره صفر است." به به!
قطره باران آرام از نوک برگ ظریف درخت سبز و بلند قامتی که درست پیش رویش استوار ایستاده بود،پایین چکید. با دست گوشه چشمش را مالید. هوا سرد بود... با اینکه ظهر بود اما از آفتاب خبری نبود. به ساندویچش نگاهی مایوسانه انداخت. شاید یک غذای گرم در هوایی مملو سردی، کمی از کرختی روحی و سستی جسمی و یأس و اندوهی که تمام وجودش را درمی نوردید می کاست، اما همه آنچه داشت ساندویچ ژامبونی بود که به سالاد بیشتر می مانست.
ساندویچ را به سمت دهانش برد تا همه غمهایش را با ولع خوردن، تاخت بزند، اما نشد... نمی شد... چیزی در گلویش گیر کرده بود. این منظره او را یاد ماههای پیش می انداخت. خیلی دور نبود. شاید ۴ ماه گذشته بود، از آن روزهای خوب. روز های گرم.روزهایی که لازم نبود تنها و ساکت بر صندلی سیمانی پشت ساختمان تکیه بزند.روزهایی که شادی معنا داشت.روزهایی که... به یک باره صحنه های خوب گذشته محو شد. دوباره همان درخت...قطرات باران... محوطه خالی... برگهای زرد... سکوت...یک آه...یک ژامبون با اندوه اضافه
|
About![]()
این چنین وصف می کنم خودم را : Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
موسسه دیـــــد خــــــِـــرد
با توام - تقدیم به م. |